عماد الدين حسن بن علي الطبري
325
كامل بهائى ( فارسي )
گفت مرا دوستان هستند در مدينه دستورى ده تا نزد ايشان روم . رسول دستورى داد او به مدينه رفت سه روز او به مدينه بود رسول صلّى اللّه عليه و آله بعد از آن رفت . پس به سلام و ديدن دوستان رفت نه به هجرت و صحبت رسول و حرف « الى » در اين صورت صادق نيايد . بنابراين امامت و خلافت ايشان باطل باشد لان اللّه تعالى قال : وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ ( انفال 73 ) آنان كه ايمان آوردند و مهاجرت نكردند نيست ايشان را از ولايت ايشان چيزى . سؤال ؟ رضا و تسليم به ظلم ، ظلم بود امير المؤمنين چرا با ايشان قتال نكرد تا بر حق خود ظفر يافتى اگر او را در خلافت حقى بوده است . جواب ، رسول صلّى اللّه عليه و آله او را فرمود كه خاموش باش تا منافقان استيصال تو و اولاد تو نكنند روايت آمد كه رسول گفت : يا على انه سيلى هذا الامر ابو بكر ، فان قاتلت فلك و ان تركت فهو خير لك ، ثم بلى بعده عمر فان قاتلت فلك و ان تركت فهو خير لك ، ثم يلى بعده عثمان فان قاتلت فلك و ان تركت فهو خير لك « 1 » . اى على به درستى كه زود باشد كه والى اين امر شود ابو بكر پس اگر با او مقاتله كنى تو را رسد و اگر ترك كنى بهتر باشد و همچنين نسبت به عمر و عثمان گفته . چون رسول نصيحت كرد كه ترك بهتر باشد و او امام معصوم بود لا بد كه اختيار خير كند و كلام بر سبيل مشورت بود و رسول از براى او اختيار افضل كرد . و نيز قوام دين بعد از رسول به وى بود و ذريت وى اگر خروج كردى لا بد كه بنو هاشم با او مساعده كردندى و ايشان اندك نفرى بودند و مقاتله از جانبين باشد ايشان نيز شمشير بكشيدندى و جمله را هلاك كردندى و هلاكت ايشان سبب هلاكت دين شدى و در مدينه منافقان بسيار بودند و خارج مدينه مرتدان و غلبه ايشان را بود و فرصت نگاه داشتندى پس در سر ايشان فتادندى و به انتقام قديم جمله را بكشتندى . بنابراين امير المؤمنين على عليه السّلام راضى بود از دين رمقى باقى باشد اگر چه او از حق خود محروم بود و سبب تعلل نمودن در مقاتله آن بود كه ترسيد كه دين به يك بار بر طرف شود . و اين معنى از كلام امير المؤمنين معلوم مىشود كما قال : لما بويع ابو بكر اتانى نفر من اصحاب رسول اللّه ، اعرفهم بالنصح للّه و لرسوله و لدينه و للمسلمين ، فدعونى الى اخذ
--> ( 1 ) - سند اين روايت پيدا نشد .